بی چراغ رویت دل ندارد دیگر تاب این شب های سرد و خاموش...!

نمی دانم کدامین روز و کدامین ساعت دیدارت را نوید خواهی داد و چشمانِ خیس ِ اشتیاقم را به گرمای حضورت روشن خواهی کرد ، اما دل ، بی تابانه حضورت را به انتظار نشسته است...

شاید همین بهتر که بگویمت دل اینقدر برایت تنگ شده که حتی جایی برای سوزن انداختن هم نمانده...

شاید هم بهتر است که بگویم :

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من  

+نوشته شده در یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
ولا جعله الله اخرالعهد منی لزيارتکم...!

اين روزها گويي زمين و زمان در حال و هوايي ديگر است ... گويا همه چيزي را گم كرده اند و براي پيدا كردنش در تلاش و تكاپو هستند. گروهي در پاي منابر مساجد ، گروهي در هيئات عزاداري و سينه زني ، گروهي در خانه هاي خود و پاي تلوزيون كانال هاي آن را بالا و پايين مي كنند تا مراسم عزاداري پخش شود و آن ها نيز بي بهره نباشند ــ‌ و البته گروهي هم نه چيزي گم كرده اند و نه دنبال چيزي ميگردند و بي تفاوت تر از هميشه ... ــ‌ !!!

محرم كه مي آيد عاشورا خودنمايي مي كند و عاشورا كه مي رسد كربلاست ــ و البته همه جا ــ‌ كه غوغاست ... كربلا هم كه يعني حسين ، عباس ، زينب ، رقيه و ... بگذريم ... نيامده ام كه اين ها را بنويسم ...

ــ‌ دلم گرفته ...

ــ‌ دوباره هواي كربلا را كرده اين دل ...

ياد بين الحرمينت كه مي افتم ناخودآگاه اشك است كه يكه تاز كوير گونه هايم مي شود و آن حس پرواز ... حس سبكي وصف ناپذير ... " فندوق الزهرا " و پنجره اي كه رو به بين الحرمينت باز ميشد ... حرم شش گوشه ، پرچمي كه بر فراز بارگاه حضرت عباس (ع) بود اما مدام رو به سوي بارگاه سالار شهيدان عالم داشت ... و  رودي كه از آن روز به گرد بارگاه حضرت عباس (ع) در گردش است و ...

ــ‌ مگر مي شود اين ها را فراموش كرد ...

ــ‌ دلم تنگ آن روزها شده ...

ــ‌ دلم تنگ كربلا شده ...

ــ‌ دلم تنگ آن حال و هوا شده ...

ــ‌ آرزويم شده دوباره قدم زدن در گوشه اي از بهشت ــ‌ بين الحرمين ــ‌ ...

.

.

.

اما مثل اينكه زميني تر از اين حرف ها شده ايم كه دوباره اجازه پرواز را بدهند...

اما باز هم اميد داريم ...

" اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك "

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ساعت٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
اين هم از يلدای امسال...

عيد بود و يلدا بود و آجيل و انار و هندوانه و فال حافظ و جاي خالي تو ...

+نوشته شده در شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ساعت۱:۳٤ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
مگردل رادر ان هنگامه تلخ گرفتن گريه درمان نيست؟

...

و اشك هایي كه ريخته مي شوند اما دردي را دوا نمي كنند...

تمام لحظه ها تكرار حسرتند و ثانيه ها كه به تصوير مي كشند تمام دلتنگيت را...

ترسم از آن است كه روزي طناب داري شوند بر پهناي گلويم

و خفه كنند اين لحظه هاي با هم بودن را...

محمد

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ساعت٥:٤۸ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
اینقدر به در نکوب کسی اینجا نیست ...

اینقدر به در نکوب کسی اینجا نیست ... کسی اینجا انتظارت را نمی کشد ...کسی اینجا برای ورودت همه جا را آب و جارو نمی کند ... اسپند دود نمیکند ...

به چه دل خوش کرده ای ... بازهم سراغ من آمده ای که چه ؟ بس نبود آنهمه انتظار ... ؟آنهمه درد ... ؟ آنهمه رنج ... ؟ یک بار آتشم زده ای وحالا آمده ای که چه را ثابت کنی ؟

نه...دیگر نه توانی برای خوش آمد گویی به تو را دارم و نه تاب و تحمل گذشته را...! از همان راه که آمده ای بازگرد ... راه و روشت را هم اگر عوض کنی شاید ... نمی دانم فقط شاید ... ولی نه ... اعتمادی به تو نیست ... راهت را کج کن و از کوچه دیگری گذر کن ... بگذار بهار برایم بهار باشد و پاییز همچنان زیبا ...

باور کن ای عشق ! کسی اینجا نیست ...!

" محمد "

+نوشته شده در جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت٧:۱٠ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
خستگی در قامتم از دور هویداست ...

بیا که خسته ایم و منتظر...

چشمانمان دیگر سویی ندارد و جانمان را رمقی نمانده ... روحمان خسته است و دلخوشی از دل سفر کرده ... دیگر این دنیایی ها روحمان را آرام نمیکنند... هرچه میگردیم آرام تر نمی شویم...

دیگر وقتش شده ، قدوم مبارکت را روی سنگ فرش چشمانمان بگذار و بیا ... روح ، تنها تو را میخواهد و با تو آرام میگیرد ...

سزاوار است که چشمان مشتاقمان را کاسه ای از خون واشک بینی و ...؟ خسته شدیم از اینهمه گناه ... اینهمه نکبت ... بیا و روح تازه ای به کالبد این جهان بدم ... شاید ما هم روحمان آرام گرفت ...

آقا بیا که دل بیتابانه انتظارت را میکشد ... بیا و خستگی از شانه های روح برگیر ... دیگر توان فریادی بلندتر از اینمان نیست ...

به آمدنت دل خوش کرده ایم و به بودنت دل گرمیم ... کی میشود که بیایی و طنین دلنواز صدایت آرامشی بر جان خسته مان باشد...؟ بیا که دل اینقدر تنگ شده که دیگر سر سوزنی هم جا ندارد...! دل ، تنگ حال و هوای جمکرانت شده آقا...

آفا جان بیا و با حضورت آرامش را برایمان معنا کن... دیگر هیچ یارای گفتنم نیست جز اینکه :

                                                     " اللهم عجل لولیک الفرج "                                  

 محمد

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦ساعت۱٠:۳٩ ‎ق.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
سلام بر بهار و سلام بر زندگی...

"صدای پای ماه"

 

صدای پای ماه امشب ، به گوشم میرسد کم کم

ولی نه ، گویی این ابر است که میبارد چنین نم نم

گمان میکردم امشب ماه ، به آغوشم بیاید باز

ولی افسوس کاین ابر ، گرفته روی این سرو سراپا ناز

خداوندا چه تدبیری است مارا

که امشب هردوماه من به پشت ابر پنهانند

یکی در پشت ابر ِآسمان تیره امشب

یکی هم در میان ابریِ چشمان من هر شب

خدایا آخراین عدل است آیا

که چشمانم همیشه خیس دیدن باشدو ماهم به پشت ابر دل تنهاو ناپیدا...؟

خدایا آخر این عدل است آیا...؟

 

" محمد "

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
ميخوام شاد بنويسم اما...(بالاخره يه روزی مينويسم)

"بازی آتش و خرمن عمر"

 

پُر ِ از خستگی است

قدح عشق که پیمانه زدیم آن شب دور...

 

مست ِمست از شرر باده جانانه عشق

در نوردید دلم

یک شب این راه که صد ساله بباید رفتن

شدم عاشق...

چه عبث کاری بود !

کاش دست از قدح و باده و می ، دل می کشید

کاش پیغام زمستان را

دل از گرمای پر غوغای تابستان می شنید

کاش هشدار ابر و بارش غمگین باران باورم می شد

ولی افسوس...

گرمی ِ دستان او ، شهد ِ شیرین ِ لبان گرم و سوزان را دلم  حس کرده بود

اما دریغ...

آتشین آتش زد و جانم بسوزاند و برفت

خیمه را سوزاند...

دل را کشت...

غم را هدیه داد...

کاش می مردم ... تا که چشمم لحظه ی مرگ دلم را خیره خیره  ذُل نمی زد

تا بازی آتش و خرمن عمرم را نمی دید ...آه...

کاش فرصتی می ماند برای زنده ماندن

کاش از نو شروع می شد لحظه های زندگی کاش...

ای کاش...

ای کاش...

 

پُر ِِ از خستگی است

قدح عشق که پیمانه زدیم آن شب دور...!

 

"محمد"

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت۱٠:٢۸ ‎ق.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
آخرين حرف هايت هنوز گوشم را می آزارد...
لحظه وداع و آخرین حرف هایت را که مرور میکنم از خودم میپرسم که چه طور زنده ام هنوز...!
ــ محمد ــ
+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ساعت٢:٥٦ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()
شبهای یلدا...!
شب یلدا نیست اما یکسالیست که شب ها بدون حضورت از لوبیای سحرآمیز هم بلندتر شده اند...!
ــ محمد ــ
+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط محمد درخشان | نظرات ()